
مه امشب غلیظ است
آیا وجود مرگ را احساس می کنی
راهی به سوی سرد خانه ، و آنگاه مردگان احضار می شوند
لاشه ها و جمجمه ها را می شمارم
بنگر جسدی خون آلود را ،
که از غضب به چه شکل درآمده است
می کِشند جمجمه ی کودکی را ، یخ زده و پریشان
و به سوی من می آیند
مخلوقات ، به نام دوزخ می کُشند
مراسم کشتار آغاز خواهد شد ، زندگی به پایان خواهد رسید
با خشم شیاطین نسل کشی آغاز می شود
خشم در کالبدم زاده شده است
مرگ ، سپاهیان گمشده ی دوزخ
کشتار ، و تو آن را فدا کردن خواهی دید
و جمجمه ها ، که از آن بشر اند و خون آلود.
+
نوشته شده در
89/08/12ساعت 17:8 توسط کوشا
|
درست در پیش رویت دروغ می گویدروحت را می رباید و رسوایی به بار می آورد
باورت می دهد که تو برتر از زندگی هستی
اما هیچ کس اهمیت نمی دهد که زندگی خواهی کرد و یا خواهی مرد
انتظار برای لحظه ضربه ردن
برای به تملک درآوردن قلبت
سهم تو را به تمسخر می گیرند
بی هیچ احترامی و بی هیچ افسوسی
+
نوشته شده در
89/07/25ساعت 1:57 توسط کوشا
|
خویش را بنگر ، با آینده ای نا مطمئنترس همچون دردی لاعلاج رشد می کند
سکوت عزاب می دهد ، در حالی که کلمات صدایی رسا دارند
در درون چشم ها نگاه کن و جهان را ترک گو
نفرت در سیاهرگ ها جاریست ،
همگان در خواب مصنوعی اند
و نا مطمئن از بازگشت
کاری کرده اند که احساس خوبی کنی ،
اما همه چیز تاریک است
و تو همچون نا بخردان سَر خم می کنی
سربازان به هیچ جا نمی روند
مومنانی که بر فراز گناهانشان زانو زده اند
غریزه ی نامردمی رهبران خیانت کار ،
جهانی را میسازد که به دلخواه آنان باشد
میلیون ها تن در خواب مصنوعی اند
همان ها که سعی در یافتن دلیل دارند
به درون چشم های خالی خود بنگر
و تا پایان اطاعت کن
+
نوشته شده در
89/07/25ساعت 1:52 توسط کوشا
|
من به خود افتخار می کنم تا بار دیگر با خاطرات خوش کوچه هایی که یک به یک به خون جوانمردان این دیار گلباران است دشت خشک و پوچ فکرم را سیراب کنم.
یادشان گرامی
+
نوشته شده در
89/03/24ساعت 20:0 توسط کوشا
|
این سنگری است که هرگز تسلیم نمی شوددر جبهه می جنگیم و بر لانه های آنها حمله می بریم
همه بیرون شوید و پرچم سبزمان را نگاه دارید.
سرهایتان را بالا بگیرید-ما چهره ی خود را با نقاب نخواهیم پوشاند
به درون حقیقت بنگر
این انقلاب ماست!!
+
نوشته شده در
88/12/07ساعت 23:53 توسط کوشا
|
گذشته های محتمل تو در قفایت بال بال می زنند
برخی با چشمان روشن و سودایی
بعضی وحشت زده و از دست شده
اینها[گذشته] هشداری است برای کسانی که هنوز بر سریر قدرت آینده محتمل اند
تا هوای آن مقام را داشته باشند
مردم بی روح و دیندار عهده دار ما شدند
به ما قبض و بسط روحی آموختند
در قفایمان علم و پرچم ها صف کشیدند
+
نوشته شده در
88/10/06ساعت 20:43 توسط کوشا
|
سایبان آبی سنگین آویخته است
به چشمهایم سایه می اندازد و من می توانم تو را ببینم.
سبز است رنگی که از لباس تنت می تابد
او در سایه ی موج آرمیده است
تصویر های بازیش مه آلود بوده
خورشید بر چشم هایش می تابیداما مهتاب هر بار نابینایش می کرد
سبز است رنگ نوع و تبار او
سرعت حرکت مردمک های چشم ذهن را می فریبد
فاصله ی میان امیدواران و لعنت شدگان بسیار است.
+
نوشته شده در
88/10/06ساعت 20:15 توسط کوشا
|
امان از دستت ای مقام معظم برتری
مقام از دستت ای امان معظم که مقام از تو بر آید از دستت
دستت!
فغان از تو بر آید ای مقام که امان تو میدهی
نمیدانم مربوط به کدام موسیقی مقامی هستی؟
چه کس تو را ساخته؟
کیان نواخته اند؟
خود من مربوط به کدام موسیقم که مقامی نیست آن، که مقامی نیست مرا در کوی قائم مقامان جهان
ای برهم رساننده ی دو خط حتی موازی که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی، نزدیکی!
گویند حکایت به این جا رسید که فرزندانش سوراخ سنبه های تمام راز آلودگیش را عیان کرده اند
امان از دستشان
گویند بریده است و از همه بریده، صد و بیست و چهار هزار زن خویش را طلاق داده که عشق پیریش تو بودی و آن جیر پماران
امان از دستت
گویند فرزندانش همه تباه شده اند و خلاف میکنند و تو را برگزیده است برای روزهای پیریش
برای روزهای پیریت تا در آغوش هم به حال دشمن گریه کنید
چه رازآمیزترینی است نزدیکی های او با تو و عشق انسانی تو به توهم یک همسر، چه رازآمیز!
تو کدبانوترین زن خداوندی آن چنان که برایت محمد را نیز حتی طلاق داد
و آن فرزندان که از شکم تو زاده اند همه ماده اند مادگانی چون من، سهم ارث ما نیم است و باید چون تو خانه دار شویم
به امید آنکه خداوند شبی از شبها به بالین تک تکمان بغلتد
خود من از آن دخترانم، از آن مادگان بی مقام که بی مربوط هستم به هر نوع موسیق چون تو ای مادرم
سرورم
مقام معظم سروری
نمیدانم کدام ژن در من نفوذ کرد که شوهرت یا توهمش هیچگاه به بسترم نیامد
من عاشق فرزندان خلافکار تباه شده بودم از همان زمان خودم نیز
آخر شوهرت مرا باکره گذاشت، دیدی؟
که چیزی از این غمینتر نیست، چیزی غمینتر از بی پناهی پیوند معصومانه ی تو و شوهر پیرت
و چیزی غمینتر از خوشبختی ناب آنان که نامشان را دشمن تر از حتی نام من به یاد داری
و لذتی شهوانیست در تلفظت از آن عیان
دشمن حتی نیم نگاهی هم به من و تو نمی اندازد
و چیزی غمینتر از این هم حتی و چیزی غمینتر از آهنگ آمرف تو ای مقام!
ای معظم!
ای رهبری!
معونت از آن توست
آه
الهاکم التکاثر
معونت از آن توست
آه
الهاکم التکاثر
که آوخ میچکد از چشمم
ز شر این همه هیاهوی علیل
چه ماراست بس؟
چه ماراست بس؟
چه این دویدن و بلعیدن ماراست پس؟
معونت از آن توست
هاااااااه
الهاکم التکاثر
حتی رنج
حتی زرتم المقابر
حتی حضور بی غش
آاای گلادیاتورهای پارک وی
آاای صف ساکن آهن
چیدمان حسرت
نیزه ها بردار، که دم غروب است
جا نماند خود نمای کسی ز پارک
نیزه ها بگذار، که دم غروب است
جا نماند خود نماز کسی ز جوانمرد قساق
ز شهر ری
معونت از آن توست
هااااااااااهاا
الهاکم التکاثر
آی گلادیاتورها بتازید بر جرس
آی گلادیاتورها برینید بر ارس
آی گلادیاتورها بتازید بر جرس
آی گلادیاتورها برینید بر ارس
آی گلادیاتورها بخندید بر صفا
آی گلادیاتورها بگریید بر درد ها
آی گلادیاتورها بیفتید روی زن
آی گلادیاتورها بپوشید موی زن
آی گلادیاتورها ببلعید هفت من
آی گلادیاتورها بغرید روی هم
آی گلادیاتورها بپیچیید جلوی هم
آی گلادیاتورها فرعی ه در برین
آی گلادیاتورها شرعی ه در بیارین
آی گلادیاتورها سمی ه پخش کنین
آی گلادیاتورها هرویین ه تخس کنین
آی گلادیاتورها بتازید بر جرس
آی گلادیاتورها برینید بر ارس
آی گلادیاتورها بخندید بر صف ها
آی گلادیاتورها بگریید بر در ها
آی گلادیاتورها بیفتید روی زن
آی گلادیاتورها بپوشید موی زن
آی گلادیاتورها ببلعید هفت من
آی گلادیاتورها بغرید روی هم
آی گلادیاتورها بپیچیید جلوی هم
آی گلادیاتورها فرعی ه در برین
آی گلادیاتورها شرعی ه در بیارین
آی گلادیاتورها سمی ه پخش کنین
آی گلادیاتورها هرویین ه تخس کنین
به همراه دکلمه(دانلود از لینک زیر(نامجو))
آلبوم آخ
نامجو
+
نوشته شده در
88/07/18ساعت 12:48 توسط کوشا
|

از همه سو
از چهار جانب
از آن سو که به ظاهر مه صبحگاه را ماند سبکخیز و دمدمی
و حتا از آن سوی دیگر که هیچ نیست
نه له له تشنه کامی صحرا
نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنت خدایان-
از چهار جانب
راه گریز بر بسته است.
درازای زمان را
با پاره ی زنجیر خویش
می سنجم
و ثقل آفتاب را
با گوی سیاه پای بند
در دو کفه می نهم
و عمر
در این تنگنای بی حاصل
چه کاهل می گذرد!
قاضی تقدیر
با من ستمی کرد.
به داوری
میان ما را که خواهد گرفت؟
من همه ی خدایان را لعنت کرده ام
همچنان که مر ا
خدایان.
و در زندانی که از آن امید گریز نیست
بداندیشانه
بی گناه بوده ام.
ا.شاملو
+
نوشته شده در
86/07/10ساعت 22:9 توسط کوشا
|
بر خاک جدی ایستاده ام
و خاک بسان یقینی
استوار بود.
به ستاره شک کردم لببل
و ستاره در اشک شک من درخشید.
و آنگاه به خورشیدشک کردم که ستارگان را
همچو کنیزکان سپید رویی
در حرم خانه ی پر جلالش نهان می کرد.
دیوار ها زندان را محدود می کند
دیوار ها زندان را محدود تر نمی کند.
میان دو زندان
در گاه خانه ی تو آستانه ی آزادی است
لیکن در آستانه
تو را
به قبول یکی از این دو
از خود اختیاری نیست.
احمد شاملو
+
نوشته شده در
86/07/03ساعت 17:49 توسط کوشا
|