![]() |
![]() |
|
| کم کم دارم شک می کنم حتی به چشمای خودم/حتی به تو حتی به عشق حتی به سایه ی خودم |
|
در این خداحافظی جای هیچ خونریزی و جای هیچ عذر و بهانه ای نیست چون من پشیمان شدم به واسطه ی واقعیت از هزاران دروغ سپس رحمت رسید و همه چیز را شست آنچه انجام دادم می خواهم که صورت خود را از آنچه انجام دادم پاک سازم خودم را هم پاک سازم و از آنچه انجام دادم بگریزم به سمت آسودگی تو درباره ی من چی فکر می کنی ؟ در صورتی که من این لوح را پاک ساختم با دست های خودم از تردید سپس رحمت رسید و همه چیز را شست آنچه انجام دادم می خواهم که صورت خود را از آنچه انجام دادم پاک سازم خودم را هم پاک سازم و از آنچه انجام دادم بگریزم برای کارهایی که کرده ام می خواهم از نو شروع کنم هر چیزی رو که امکان داره امروز ، در این دم آخر فراموش کنم ، آنچه انجام دادم می خواهم که صورت خود را از آنچه انجام دادم پاک سازم خودم را هم پاک سازم و از آنچه انجام دادم بگریزم آنچه انجام دادم آنچه انجام دادم را فراموش کنم
|
|
+ نوشته شده در
88/08/07ساعت 17:19 توسط کوشا |
|
|
امان از دستت ای مقام معظم برتری مقام از دستت ای امان معظم که مقام از تو بر آید از دستت دستت! فغان از تو بر آید ای مقام که امان تو میدهی نمیدانم مربوط به کدام موسیقی مقامی هستی؟ چه کس تو را ساخته؟ کیان نواخته اند؟ خود من مربوط به کدام موسیقم که مقامی نیست آن، که مقامی نیست مرا در کوی قائم مقامان جهان ای برهم رساننده ی دو خط حتی موازی که هیچ کس را چون تو خداوند نکرده است نزدیکی، نزدیکی! گویند حکایت به این جا رسید که فرزندانش سوراخ سنبه های تمام راز آلودگیش را عیان کرده اند امان از دستشان گویند بریده است و از همه بریده، صد و بیست و چهار هزار زن خویش را طلاق داده که عشق پیریش تو بودی و آن جیر پماران امان از دستت گویند فرزندانش همه تباه شده اند و خلاف میکنند و تو را برگزیده است برای روزهای پیریش برای روزهای پیریت تا در آغوش هم به حال دشمن گریه کنید چه رازآمیزترینی است نزدیکی های او با تو و عشق انسانی تو به توهم یک همسر، چه رازآمیز! تو کدبانوترین زن خداوندی آن چنان که برایت محمد را نیز حتی طلاق داد و آن فرزندان که از شکم تو زاده اند همه ماده اند مادگانی چون من، سهم ارث ما نیم است و باید چون تو خانه دار شویم به امید آنکه خداوند شبی از شبها به بالین تک تکمان بغلتد خود من از آن دخترانم، از آن مادگان بی مقام که بی مربوط هستم به هر نوع موسیق چون تو ای مادرم سرورم مقام معظم سروری نمیدانم کدام ژن در من نفوذ کرد که شوهرت یا توهمش هیچگاه به بسترم نیامد من عاشق فرزندان خلافکار تباه شده بودم از همان زمان خودم نیز آخر شوهرت مرا باکره گذاشت، دیدی؟ که چیزی از این غمینتر نیست، چیزی غمینتر از بی پناهی پیوند معصومانه ی تو و شوهر پیرت و چیزی غمینتر از خوشبختی ناب آنان که نامشان را دشمن تر از حتی نام من به یاد داری و لذتی شهوانیست در تلفظت از آن عیان دشمن حتی نیم نگاهی هم به من و تو نمی اندازد و چیزی غمینتر از این هم حتی و چیزی غمینتر از آهنگ آمرف تو ای مقام! ای معظم! ای رهبری! معونت از آن توست آه الهاکم التکاثر معونت از آن توست آه الهاکم التکاثر که آوخ میچکد از چشمم ز شر این همه هیاهوی علیل چه ماراست بس؟ چه ماراست بس؟ چه این دویدن و بلعیدن ماراست پس؟ معونت از آن توست هاااااااه الهاکم التکاثر حتی رنج حتی زرتم المقابر حتی حضور بی غش آاای گلادیاتورهای پارک وی آاای صف ساکن آهن چیدمان حسرت نیزه ها بردار، که دم غروب است جا نماند خود نمای کسی ز پارک نیزه ها بگذار، که دم غروب است جا نماند خود نماز کسی ز جوانمرد قساق ز شهر ری معونت از آن توست هااااااااااهاا الهاکم التکاثر آی گلادیاتورها بتازید بر جرس آی گلادیاتورها برینید بر ارس آی گلادیاتورها بتازید بر جرس آی گلادیاتورها برینید بر ارس آی گلادیاتورها بخندید بر صفا آی گلادیاتورها بگریید بر درد ها آی گلادیاتورها بیفتید روی زن آی گلادیاتورها بپوشید موی زن آی گلادیاتورها ببلعید هفت من آی گلادیاتورها بغرید روی هم آی گلادیاتورها بپیچیید جلوی هم آی گلادیاتورها فرعی ه در برین آی گلادیاتورها شرعی ه در بیارین آی گلادیاتورها سمی ه پخش کنین آی گلادیاتورها هرویین ه تخس کنین آی گلادیاتورها بتازید بر جرس آی گلادیاتورها برینید بر ارس آی گلادیاتورها بخندید بر صف ها آی گلادیاتورها بگریید بر در ها آی گلادیاتورها بیفتید روی زن آی گلادیاتورها بپوشید موی زن آی گلادیاتورها ببلعید هفت من آی گلادیاتورها بغرید روی هم آی گلادیاتورها بپیچیید جلوی هم آی گلادیاتورها فرعی ه در برین آی گلادیاتورها شرعی ه در بیارین آی گلادیاتورها سمی ه پخش کنین آی گلادیاتورها هرویین ه تخس کنین به همراه دکلمه(دانلود از لینک زیر(نامجو)) آلبوم آخ نامجو |
|
+ نوشته شده در
88/07/18ساعت 12:48 توسط کوشا |
|
|
از همه سو از چهار جانب از آن سو که به ظاهر مه صبحگاه را ماند سبکخیز و دمدمی و حتا از آن سوی دیگر که هیچ نیست نه له له تشنه کامی صحرا نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنت خدایان- از چهار جانب راه گریز بر بسته است. درازای زمان را با پاره ی زنجیر خویش می سنجم و ثقل آفتاب را با گوی سیاه پای بند در دو کفه می نهم و عمر در این تنگنای بی حاصل چه کاهل می گذرد! قاضی تقدیر با من ستمی کرد. به داوری میان ما را که خواهد گرفت؟ من همه ی خدایان را لعنت کرده ام همچنان که مر ا خدایان. و در زندانی که از آن امید گریز نیست بداندیشانه بی گناه بوده ام. |
|
+ نوشته شده در
86/07/10ساعت 22:9 توسط کوشا |
|
![]() بر خاک جدی ایستاده ام و خاک بسان یقینی استوار بود. به ستاره شک کردم لببل و ستاره در اشک شک من درخشید. و آنگاه به خورشیدشک کردم که ستارگان را همچو کنیزکان سپید رویی در حرم خانه ی پر جلالش نهان می کرد. دیوار ها زندان را محدود می کند دیوار ها زندان را محدود تر می کند. میان دو زندان در گاه خانه ی تو آستانه ی آزادی است لیکن در آستانه تو را به قبول یکی از این دو از خود اختیاری نیست. کوشا.ز
|
|
+ نوشته شده در
86/07/03ساعت 17:49 توسط کوشا |
|
سلام خدمت دوستان عزیز که به من سر می زنند. مثل این است در این خانه ی تار هر چه اب من سرکین است و عناد: از کلاغی که بخواند بر بام تا چراغی که بلرزاند باد. مثل این است که میجنبد یاس بر سکونی که در این ویرانجسات. مثل این است که میخواند مرگ در سکوتی که به غمخانه مراست. مثل این است در او با هر دم به گریز است نشاطی از من. مثل این است که پوشیده در اوست هر چه بود زغم پیراهن. مثل این است که هر خشت در آن سر نهاده ست به زانوی غمی. هر ستون کرده ارز او پای دراز به اجاق غم بیشی و کمی. مثل این است همه چیز دراو سایه در سایه ی غم بنهفته ست. همه شب مادر غم بر بالین قصه ی مرگ به گوشش گفته است. مثل این است که در ایوانش هر شب اشباح عزا میگیرند. بیوگان لاجرم از تنگ غروب زیر هر سر طاق جا میگیرند. مثل این است که در آتش روز ظلمت سرد شبش مستتر است. مثل این است که از اول شب غم فردا پس در منتظر است. خانه ویران!که در او حسرت مرگ اشک میریزد بر هیکل زیست! خانه وبران!که در او هرچه که هست رنج دیروز و غم فردایی است! |
|
+ نوشته شده در
86/06/17ساعت 17:4 توسط کوشا |
|
|
اصرار
خسته شکسته و دلبسته من هستم من هستم من هستم از این فریاد تا آن فریاد سکوتی نشسته لب بسته در دره های سکوت سرگردانم من میدانم من میدانم من میدانم جنبش شاخه ای از جنگلی خبر میدهد. و رقص لرزان شمعی ناتوان از سنگینی پا برجای هزاران جار خاموش. در خاموشی نشسته ام خسته ام در هم شکسته ام من دلبسته ام شادروان احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
86/05/19ساعت 17:40 توسط کوشا |
|
سلام عرض میکنم دوستان عزیز امشب اومدم تا یه شعر که به نظر خودم از شاهکار های استاد سهراب سپهری هست رو براتون آپ کنم تا شما هم بخونید و با کمی تامل در اون لذت ببرید و به حق بودن کلام استاد بیش از پیش واقف بشید. باز هم ممنونم از الطاف بیدریغ شما دوستان عزیز از دوست عزیزم بیلباردو.خواهر گلم پگاه عزیز.باران خوب.دوست خوبم سیمین.ستاره عزیز.لیدا دوست گلم.خانوم ویدا .ندا دوست گلم.و آناهیتا دوست بسیار عزیزم. قایقی خواهم ساخت خواهم اندخت به آب دور خواهم شد ازین خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از دور تهی و دل از آروزی مروارید همچنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریاـ پریانی که سر از آب به در می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران میفشانند فسون از سر گیسوهاشان هم چنان خواهم راند هم چنان خواهم خواند دور باید شد.دور مرد آن شهر اساطیر نداشت زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود هیچ آیینه ی تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد چاله آبی حتی.مشعلی را ننمود دور باید شد.دور شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست پشت دریا شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوترهاییست که به فواره هوش بشری مینگرند دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتیست. پشت دریا شهریست که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند پشت دریا شهریست قایقی باید ساخت.... بله از این بید ها در زندگی روزمره ما زیاد به چشم میخوره ولی کدامیک از این هنجارها عملی میشه و جامه عمل بع تن میکنه خدا داند و بس. مرسی از اینکه زحمت کشیدید و خواندید کوشا |
|
+ نوشته شده در
86/05/02ساعت 23:14 توسط کوشا |
|
سلام دوستان گرامی احساس میکنم که من هم قراره به جمع وب نویسان بیوندم در هر حال بد یا خوب خوشحالم که در خدمت شما هستم.امید دارم در کنار هم روزگار خوشی رو سپری کنیم. ابتدا به ساکن اجازه بدید با یه شعر از (احمد شاملو) شروع کنم البته آپ کردن من ماهی یک باره. در اینجا چار زندان است. به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر. از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است. از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان.نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروشی سخت دندان گرد آغشته است. از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر رار رباخواری نشسته اند کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکسته اند. من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام. من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر. در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند در این زنجیریان هستند مردانی که رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر میکشد فریاد. من اما در زنان چیزی نمیابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی دور و اغزان میگذشتم از تراز خاک سرد پست جرم این است. جرم این است. زنده یاد استاد احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
86/04/25ساعت 0:34 توسط کوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام .
خیلی ممنونم که به وبلاگ من سر می زنید .برای شما چیزی ندارم جز آرزوی موفقیت.دوست دارم در کنار هم روزگار خوشی را سپری کنیم اگر چه در این موسم سخت است. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|